1. پسرا شيرن، مثل شمشيرن
دخترا شكارچي شيرن، به دست گيرنده ي شمشيرن
2.(با توجه به جمله «بچه ها زهر زندگي اند» از سمانه»)
يك دقيقه اذيت كردن كودكان، بهتر از هفتاد سال كار و تلاش است .
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 16:42 توسط فاطمه
|
-چیکار میکنی؟
-شب را به روز می رسانم ،روز را به شب ،تا ببینم کی سرم به سنگ روزگار میخورد!
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:55 توسط
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 17:55 توسط
|
اين فلسفه زندگي ماست ،وگر چه الان به عنوان شوخي تلقي مي كنيم اما فلسفه زندگي ماست !توده مارا نگاه كنيد كه به چه چيزها راضي اندوآنها كه مذهبي ترند مؤمن تر ومقدس ترند،چقدر راضي اند!؟ به همان ميزاني كه مفلوك ترند وبدبخت تر، به همان ميزان هم بر نعمات خداوند شاكرتر .شكر اينگونه استعمارگرانه يعني چه؟!اين،درست بر عكس شكر آگاهانه كه آگاهي بر نعمت است.اين "غفلت از نعمت است و غفلت از محروميت است.اين،ندانستن وغفلت نعمت هايي است كه از دستشان گرفته اند.هي مي گويند"الهي شكر" "خدا را شكر كه باز از اين بد تر نشده!"هميشه به پايين دستت نگاه كن"!....خوب!اما اگرقرار بر اين باشد كه ديگر،كسي چرا به جلو برود؟اما اگر قرار بر اين باشد كه ما به افغانستان نگاه كنيم ،افغانستان به يمن نگاه كند،يمن به موزامبيك نگاه كند پس اصلا "چرا تكان بخوريم؟چرا؟اين شكرو اينگونه "خدا را شكر "فلسفه عقب گرد است! و بزرگترين مصيبت!
(دكتر علي شريعتي)
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 16:55 توسط
|
-در آسمان
اي ماه تابناك
در انتظار چه هستي؟
-در انتظار آمدن آفتاب پاك!
من راه را
در شب براي آمدنش باز مي كنم
مي گويمش سلام وسحر باز
پرواز مي كنم.
(رابيندرانات تاگور)
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 16:22 توسط
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 9:22 توسط
|
بعضي وقتا اينقدر عصباني ميشم كه دوست دارم اون شخصو تيكه پاره كنم.دوست دارم با ناخونام چشماشو دربيارم، دوست دارم دماغشو با دستاي خودم بكنم،دندوناشو با سنگ بشكنم. گردنشو با دندونام سوراخ كنم و خونشو بمكم.روده هاشو بكشم بيرون و بهم گره بدم، موهاشو آتيش بزنم ،قلبشو در بيارم و بخورم.رو بدنش با چاقو نقاشي كنم، و ريز ريزش كنم، بعد ريزه هاشو تو هاون بكوبم و بندازم جلو سگ و گربه.
البته الان زياد عصباني نيستم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 17:44 توسط فاطمه
|
جستجوی سه چیز تو اینترنت مساوی وقت تلف کردنه:
۱. جستجوی راهی برای کلاه گذاشتن سر رپیدشر
۲. جستجو برای کرک بعضی از نرم افزارها
۳. جستجو در سایتهای فارسی
بیشتر از ۶۰ ساعت از عمرمو تو این راه از دست دادم، اما من نااميد نمي شم !
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 17:31 توسط فاطمه
|
مثل انسان است،انسان ،که دارد قربانی میشود ، وهر روز که می گذرد ارزشهای انسانی قربانی تر می شود ،بزرگترین ارزشهای انسانی که انسان با آن شروع می شود همان نفی است ،همان عصیان است ،که بتواند بگوید نه! "حضرت آدم هم با این شروع شد،گفتند که از این میوه نخور،خورد،وبعد آدم شد،انسان شد، به زمین آمداگر نه،یک فرشته بی مصرفی میشد همینجا،بعد یکی دیگر.... "آدم" می شد،اومی بایست پیش پای اوبه سجده می افتاد،ولی خودش عصیانی کرد وخودش "آدم شد!وآدم در زندگی روز مره اولین چیزی که را که ویران می کند، از دست می دهد، فدا می کند "عصیان "است ،عصیان حتی این عصیان راکه انسان را شبیه خداوند در عالم می کند ، این عصیان را از دست می دهد به خاطر چی؟
(دکتر علی شریعتی )
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:10 توسط
|
به نظر شما زنگ موبايل هم مي تواند نشانه شخصيت انسان باشد ؟
توي صف نونوايي هستي يه دفعه صداي حميرا مي ياد،توي واحد هستي صداي چهچه بلبل مياد،توي روضه هستي يه دفه صداي مرحوم هايده رو مي شنوي .توي تاكسي هستي صداي ني لبك وسرنا مياد ،جاي اونا من خجالت مي كشم انگار آب سرد روي آدم ميريزند
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 9:47 توسط
|
سلام دوستان .پست قبلي (تلفن) به دليل سردي و بي مزه گي خذف شد .از اين به بعد اگر از اين دست كارها از من ديديد تعجب نكنيد.شايد تعادل روحي نداشته ام
(نه كه پست هاي ديگه كه من نوشتم خيلي بامزه ست !!)
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 2:10 توسط
|
سلام آقاي من ،اين جمعه هم به پايان رسيد وشما نيامديد . بهار دارد مي آيد ويخ ها ذوب مي شوند.آخر شما كي مي آييد تا بهار را بياوريد ويخهاي قلب مرا ذوب كنيد؟
باز هم به اين انتظار شيرين ادامه مي دهم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:44 توسط
|
برادر بزرگتر:برادر جان چرا ازدواج نمی کنی؟ ازدواج کن زن بگیر،زن خوبه.این جوری تنهایی،پولات رو حروم هرج می کنی ،ازدواج کن تا از تنهایی در بیایی .وقتی میای خونه غذای گرم جلوت بگذارند،ازدواج خیلی خوبه.تازه حضرت محمد هم سفارش به ازدواج کرده وگفته: النظافة من الایمان!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 18:18 توسط
|
ای کاش قلبمان آنقدر بزرگ بود که می توانستیم دیگران را ببخشیم.
ای کاش می فهمیدیم که دیگران هر چه قدر حقیر وپست باشند باز هم حرمتی دارند ونباید حرمتشان را بشکنیم.
ای کاش می فهمیدیم هر کسی به اندازه سایه اش غمی دارد وما نباید به غمش بیفزاییم.
ای کاش آن قدر ظرفیت داشتیم که اگر از ما انتقاد شد،تحمل شنیدن داشته باشیم وشتابزده عکس العملی نشان ندهیم.
ای کاش عظمت در قلب ما باشد نه در آن چیزی که به آن نگاه می کنیم .
ای کاش با شعور باشیم نه باسواد.
ای کاش مثل درختی پرباری باشیم که اگر به کسی میوه ای دادیم،سرمان بالا نرود واز آن بالا به او به نگاه نکنیم وهمچنان سرمان پایین وفروتن باشیم.
ای کاش روزی فقط ده دقیقه به خودمان فکر کنیم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 18:10 توسط
|
آورده اندكه...
فتحعلي شاه قاجار گه گاهي شعر مي سرود و روزي شاعر دربار را به داوري گرفت
.شاعر هم كه شعر را نپسنديده بود،نظرش را بي پروا باز گفت.فتحعلي شاه فر
مان داد او را به طويله برند ودر رديف چهارپايان به آخور بندند .شاعر
ساعتي چند آن جا بود تا آن كه شاه دوباره او را خواست واز نو شعر را برايش
خواند.سپس پرسيد :((حالا چطور است؟)) شاعر هم بي آن كه پاسخي بدهد،راه
خروج را پيش گرفت.شاه پرسيد:كجا مي روي؟گفت:به طويله!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 13:22 توسط
|
در مصيبتها يا چون مردان بزرگوار شكيبا، و يا چون چهارپايان بي تفاوت باش.
ستودن بيش از آنچه كه سزاوار است نوعي چاپلوسي،وكمتر از آن،درماندگي يا حسادت است.
امام علي (ع)
+
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 15:58 توسط
|
داشتم تكاليف درس زبان را انجام مي دادم درمورد جيمز وات بود كه ماشين بخار رو اختراع كرد اين فكر به ذهنم
آمد كه اگر با خودش نگفته بود آتش چه طور مي سوزه ما اين درس رو نداشتيم
راستي اين رو خودم كشيدم به نظر شما قشنگه؟؟


+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 14:12 توسط
|
شاه ساعت 2:35 دقيقه به دستشويي تشريف فرما شدند .اشرف چندين معشوقه داشت.اشرف قاچاقچي بود مادر فرح با ملكه مادر رقابت مي كرد .سار كوزي عاقبت با معشوقه اش ازدواج كرد .جوراب رييس بانك جهاني سوراخ بود. بوش زمين خورد . توي مجلس نميدونم كدوم كشور دعوا شد.خوب اينا كه گفتيد براي ما نون و آب ميشه؟اگه غيبت بده چرا خودتون پشت سر مرده ها غيبت مي كنيد؟اگه بد نيست چرا هي مارو نهي از منكر وامر به معروف مي كنيد ؟
خوب،،، بشينيد باز هم كليد اسرار ببينيد .
تركها بافرهنگ ماچه كارمي كنند.؟مولوي را كه صاحب شدند ادعاي مالكيت سعدي وابو علي سينا را هم مي كنندتازگي سر به جان ملا نصر الدين گذاشته اند.خسته نباشنداين عزيزان.
(چه طوره ماهم چند تا شاعر ترك رو بدزديم)
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 2:57 توسط
|
پريروز به مناسبت دهه فجر تو مدرسه مون مرحله فينال كشتي كج بود، من هم برنده شدم و مدال گرفتم ، مدالو فروختم و يك Xbox 360 خريدم....
فردا هم مسابقه ي تير اندازي داريم، اگه برنده شدم با جايزه اش نسخه اريجينال Halo 2 رو ميخرم!!!
دروغ گفتم....
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 20:55 توسط فاطمه
|
قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
ومن چه قدر ساده ام
كه سالهاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار
ايستاده ام
وهمچنان به نرده هاي ايستگاه رفته
تكيه داده ام
(قيصر امين پور)
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 11:26 توسط
|
يكي از معلمهاي ما كه خيلي اذيتمون ميكنه كيفي دراز داره ، (من دوست دارم اسمشو بگم ولي عواقب بدي داره) ، به عقيده ما تو كيفش تبر نگه مي داره!
اين نقاشي كيفشه :

+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:32 توسط فاطمه
|
نرگس:نصف صفحه كامپيوتر مال تو نصفش مال من تو كتاب قصه تو بخون من اينترنتمو ميرم موافقي؟
نسرين:آره خيلي خوبه.الان خوب شد هر دو تا صفحه اندازه شد .
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 15:3 توسط
|
عجب حیوون بی عقلیه این موسی تقی(یا کریم)اومده روی شلنگ کولر میخواد لونه بسازه هی چوبا رو میذاره رو شلنگ هی میافته
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 14:12 توسط
|
یکی از دوستان درباره پخت سیب زمینی می گفت که خیلی جالب بود امیدوارم برای شما دوستان هم جالب باشه
سیب زمینی را شسته وخشک می کنیم در کف قابلمه به اندازه یک سانت نمک می ریزیم وسیب زمینی ها را داخل قابلمه میچینیم روی شعله ملایم شعله پخش کن گذاشته دمکن را رو قابلمه گذاشته ومثل برنج دم میکنیم تا بپزد بعد از پختن نمک ها را تمیز کرده واستفاده می کنیم این دستور را برای تکه های مرغ هم می توانیم اجرا کنیم
در مورد دم کردن برنج هم می گفت موقعی که مهمان داریم برنج را بدون ته دیگ دم کرده وداخل یک قابلمه بزرگتر که کف آن کمی آب دارد می گذاریم ودم می کنیم اصلا ته نمی گیرد (برای مهمانهای بد قول )
حالا تجربه من : برای داشتن ته دیگ سیب زمینی در پلو پز کف قابلمه سیب زمینی حلقه شده میچینیم برنج وآب ونمک را در ظرفی دیگر مخلوط کرده به آرامی داخل قابلمه می ریزیم تا سیب ها جا به جا نشوند بعد از خاموش شدن پلوپز ۱۰ -۱۵ دقیقه صبر می کنیم بعد برنج را داخل ظرف بر می گردانیم (برای اینکه ته دیگ خشک نباشد)
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 12:31 توسط
|
امروز صبح منتظر سرويس ايستاده بودم كه پيرزني روي يخها سر خورد و افتاد و نميتونست بلند شه ، من شتافتم كه كمكش كنم ولي تا رسيدم كنار پيرزنه خودمم زمين خوردم! يه آقايي كه همون دور و برا بود گفت : «خادِتُم كه بِفتي اي» به لهجه سبزواري يعني : خودتم كه افتادي!
بعد از اين اتفاق تا مدتي لبخند روي لبام بود، ليز خوردن عجب اتفاق خنده دار و خوبيه!
(در حالت عادي از در خونه تا كنار سرويس ، مثل پنگوئن راه ميرم ، جلومو نگاه ميكنم و بسيار محتاطم!)
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 17:13 توسط فاطمه
|
حالا كه شما دوستان عزيز اينجا تشريف اورديد از وبلاگ گوناگون(نرگس) هم بازديد كنيد بد نيست ممنون
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 15:54 توسط
|
ما خل شدیم از بس این مامان ما برای ما نون و پنیر گذاشت
راه های اذیت کردن بقیه:
در این عمل به شخص شوک عجیب وباحالی وارد می شود این کار به این صورت است اول در حالی شخص مورد نظر خبر ندارد در پشت سر او قرار می گیریم سپس انگشت سبابه خویش را در کلیه های او فرو می کنیم در ای زمان شوک وارد شده همینکه انگشت سبابه خویش را در کلیه های او فرو کردیم فرار می کنیم زیرا شخص قصد دارد دمار از روزگارمان در بیاورد
بقیه فنونم را در پست های بعدی اموزش می دم چون دیرم شده باید برم مدرسه خداحا فظ
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 12:5 توسط
|
ديروز خيابون ها به شدت لغزنده بود و آدما تلپ و تلپ ميخوردن زمين (تا جايي كه يكي از دوستانم در مدرسه پيشنهاد كرد بريم از پنجره ،زمين خوردن آدما رو نگاه كنيم!) ، خلاصه اين وقايع باعث شد كه من كشف بزرگي بكنم ، در جنگ جهاني دوم بخشي از جنگ تو روسيه انجام شد ،كه همين موقع هوا برفي هم بود ، روسها قلق راه رفتن روي برف و يخ رو ميدونستن اما براي آلمانيها خيلي سخت بود، اونها طبيعتا زياد زمين ميخوردند، و يا ضربه مغزي مي شدند يا تا موقعي كه مي خواستند بلند شن، تير مي خوردن! واسه همين تعدادشون كم شد و شكست خوردن!
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 8:36 توسط فاطمه
|
من دوستي دارم ، او بسيار مهربان است ،او هميشه مراقب من است ، مرا بسيار دوست دارد، من هم خيلي او را دوست دارم، دوست من هميشه مرا كمك مي كند ، من گاهي دوستم را فراموش مي كنم، ولي او هيچ وقت مرا فراموش نمي كند، او سعي مي كند كمكم كند تا او را فراموش نكنم، او از پدر و مادرم هم مهربانتر است ، وقتي به او فكر مي كنم دلم آرام مي گيرد و تمام غصه هايم را فراموش مي كنم، يادم مي آيد كه چه موجود ارزشمندي هستم، وقتي در حق دوستم بدي مي كنم او مرا مي بخشد ،او آنقدر مرا دوست دارد كه اگر صد بار هم اشتباه كنم باز هم مرا مي بخشد، دوست من با گوش جان به حرفهايم گوش مي دهد، او با همه ي آدمهاي ديگر هم دوست است، با بعضي ها بيشتر با بعضي ها كمتر، من سعي مي كنم از بهترين دوستان او باشم، دوست من خيلي خيلي مهربان است ،
دوست خوب من خدا نام دارد.
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:28 توسط فاطمه
|
در دوره سوم راهنمایی یعنی پارسال رفیقی داشتم که خیلی شکمو بود و همه چیز می خورد وغیر از این هر چیز بعنوان تغذیه به مدرسه می آوردم یا هر خوردنی دیگر که داشتم باید به او هم می دادم ومن هم از این کارش خیلی بدم می اومد تصمیم گرفتم ادبش کنم یک رورز تو خونمون دو تا ساندویج درست کردم ساندویچ اولی نون و پنیر و فلفل دلمه وسبزی بود دومی نون وپنیر و سبزیو فلفل تندوپودر فلفل قرمز بود (البته در این عمل دهان خودمم مقداری اتش گرفت چون برای تست فلفلا مجبور بودم تکه از اون رو بخورم)به مدرسه که رفتم ساندویچ اولی رو خوردم در حال خوردن که بودم ساندویچ دوم رو بهش تعارف کردم وبهش گفتم که این یکی رو مخصوص تو درست کردم (که واقعا مخصوص اون درست کرده بودم) گفت بذار برای زنگ دیگه . منم زنگ بعد ساندویچ رو بهش دادم اونم خوردو دهانش سوخت اولش کلی من را فحش دادبعد هی دهانش را ها می کرد بچه های کلاس به او می خندیدن سوختن دهانش تا موقعی که معلم آمد ادامه داشت وحتی معلم هم به او خندید ولی باز هم برا یش درس نشد
عکس العمل من در آن موقع این بود اول تعجب کردم دوم تظاهر کردم که نمی دونم چرا انجوری شده سوم با ان هم دردی کردم چهارم دور از چشم اون بهش خندیدم که نمی دونم چه جوری فهمید
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:41 توسط
|
من:این پارچه خوب سیاه هست یه کم بور نیست؟
پارچه فروش:نه سیاهه، سیاه عین دل شما زنا
من:دست شما درد نکنه،خسته نباشید
(این مطلب شاید بعدها پاک بشود)
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 2:43 توسط
|
آدم اگه عاشق باشه،این قدر حساب و کتاب نمی کنه.تو عاشق نیستی،تاجری
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 2:33 توسط
|
چند روزه مثل سگِ در جهنم می مونیم
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:19 توسط
|
نازنین باز هم منتظری؟
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
کودکان فردا ،خرمن کشته تو را می بینند
خواب و خاموشی تورا در نگاه تاریخ
در حضو ر فردا
هیچ کس بر تو نخواهد بخشید
نمی گوید که صبح است بهار آمده است
تو بهاری آری
خویش را باور کن
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:16 توسط
|
اين مسئولين فرهنگي عجب آدماي پررويي هستند، هي ميگن چرا كسي كتاب نميخونه اما يك كلمه هم در مورد قيمت زياد كتابها نميگن!!!
ميگن ما چاپ كتابمون برابر فرانسه ست و تعداد كتابخون هامون به اندازه ي آنگولاست، ولي نميگن كتاب داريم تا كتاب !!
يكي از آرزوهايي بزرگ من اينه كه كتابهاي زيادي بخونم و در كل به كتاب خوندن علاقه ي زيادي دارم، ولي به خاطر قيمت كتابها و اينكه تمام نمايشگاهها در تهران هستند محدودم (كتابهاي پسمونده اي كه هيچ كس نميخره رو به نمايشگاههاي سبزوار ميفرستند!).
فعلا مجبورم به كتابهاي الكترونيك و كتابخونه هاي بنجل سبزوار اكتفا كنم.
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 17:44 توسط فاطمه
|
دوستی می گفت:دختر خانمی دانشجو وتحت پوشش کمیته بود ٬ودرشهر دیگری درس می خواند.هر دفعه که برای ویزیت به مطب می آمد گوشی موبایلش را عوض کرده بود ولباس های شیک پوشیده بود به مادرش گفتم: حواستون بهش هست ؟ برای دکتر زنان معرفی نامه گرفت. مادر این دفعه برای چشمهای خودش که از حدقه بیرون زده بود معرفی گرفت وقتی حال دخترش را پرسیدم سرش را پایین انداخت...
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:55 توسط
|
بد ترين دوست آن است كه براي او به رنج وسختي افتي
حضرت علي (ع)
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 10:19 توسط
|
حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه مي كني :
وقت رفتن است
باز همان حكايت هميشگي !
پيش از انكه با خبر شوي
لحظه عزيمت توناگزير مي شود
آي..
اي دريغ وحسرت هميشگي
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود!
(( قيصر اين پور))
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 10:15 توسط
|
کودک:بابا !ببین چشمام یه جوریه یا خوابم میاد؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:56 توسط
|
یک روز ما در کلاس درس نشسته بودیم زنگ زبان بود وتمرینات زبان در حال حل شدن بود کلاس مانند همیشه شلوغ بود (اصولا کلاس ما شلوغ ترین کلاس مدرسه بود و هست و تنها کسی میتواند آرامش کند ناظم مان است ) ناگهان یکی از روش گوسپندی خندید معلمان گفت :((کی بود )) هیچکی نگفت
همینکه آب از آسیاب افتاد من و اون نفر شروع کردیم به خنده ...
یک روز معلمی دیگر یک نفر دیگر را دعوا کرد . از شانس ما همونجا خنده ام گرفت...
یک روز معلمی دیگر در حال صحبت بود ناگهان نور خورشید روی او تابید و هرچه تف در دنیا بود در هوا معلق شد
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 20:5 توسط
|
من همونطور که همه ی بزرگان پیشنهاد می کنند انسانها باید با هم اتحاد داشته باشند، این توصیه رو می کنم!!
(امتحان شده، جواب داده!!)
امروز قرار بود امتحان دین و زندگی که از موقع امتحانها به امروز افتاده بود ازمون بگیرن، ولی خب، هیچکس کامل نخونده بود ،مثلا من از 7 درس 2 تای اول رو که همون موقع امتحانها خونده بودم، درس 3 رو مثل آدم خونده بودم، 4 و 5 و 6 رو هم روزنامه وار.البته من تنبل نیستم ، میدونید که رشته ی من گرافیکه فردا تحویل کار دو تا از درسامون با سخت گیر ترین معلم هاست، تازه 10 تا طراحی هم باید بکشیم و امتحان کامپیوتر هم داریم (بعدا در مورد رشته م و مشکلاتش توضیح خواهم داد).
برای همین هر کی که از در وارد می شد بهش می گفتن :«امتحان نداریم ها!». و بیشتری ها هم از خداشون بود که امتحان ندن، غیر از معدود چاپلوس همیشگی که خوشبختانه اونا قطره در برابر دریا هستن!
( توضیح جزئیات و غیره فعلا میتونه خطرناک باشه ) خلاصه از 3 تا کلاس سوم مدرسه مون کلاس ما امتحان نداد و امتحانمون افتاد به دوشنبه!!!!
حالا ببینیم کی میخواد دوشنبه بخونه!
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:38 توسط فاطمه
|
امام علی (ع)
آبروی تو چون یخی جامد است که درخواست آن راقطره قطره آب می کند ٬پس بنگر که آن را نزد چه کسی فرو می ریزی؟
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:42 توسط
|
من فاطمه هستم و ورود خودم رو اعلام می کنم اولین مطلبی که میخوام بنویسم درباره ی برنامه ی تلویزیونی ای است که دیشب نشون داد.
دیشب تلویزیون مستندی درباره افرادی که از سگ در خانه نگهداری می کنند نشان می داد، مادر یکی از همین افراد می گفت من ۲ یا ۳ تا مرغ را پخته، بسته بندی و آماده می کنم برای این سگ، شخص دیگری می گفت هزینه ی نگه داری این سگ ماهی ۱۰۰یا ۱۵۰ هزار تومان است، مانند هزینه ی نگه داری یک بچه. او نیاز به اصلاح ،واکسن ، دامپژشک ، لباس و غذای مخصوص و اسباب بازی و وقت برای بازی دارد.
این در حالی است که کسانی هستند که در گرسنگی به سر می برند، پوشاک مناسب ندارند، چرا باید کسانی باشند که فقط به خودشان فکر کنند و غم ورنج دیگران را نبینند چرا باید کسانی باشند که سگ را بر انسانها ترجیح بدهند و برای اینکه چشمهای سگ آنها زیبا نیست اقدام به جراحی چشم سگ بکنند؟ و به حیوان بی گناه آسیب برسانند؟ درحالیکه در اطراف ما خانواده هایی هستند که حتی هزینه ی درمان فرزند خود را ندارند.
آخر حس انسان دوستیمان کجا رفته ؟ آیا هنوز هم بنی آدم اعضای یک پیکرند ؟
بیایید انسان باشیم نه بشر!
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 12:57 توسط
|
سلام ، من نرگس هستم و مدیر این وبلاگ، من و نسرین و فاطمه قراره از این به بعد خاطره و حرفهایمان و ... را در این وبلاگ قرار بدیم.
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 12:46 توسط فاطمه
|