تبليغاتX
... ما می گوییم
جیوتی نوجوان ۱۴ ساله هندی کوچکترین دختر در جهان با وزن 11lb (حدود ۵ کیلوگرم) و قدی معادل ۱ فوت(۱۱ اینچ، حدود ۵۸ سانتی متر) است.
 
او همانند دیگر هم سن و سالانش خیلی منظم به مدرسه می‌رود و مثل همه نوجوانان دیگر به شنیدن موسیقی پاپ و دیدن DVD علاقه زیادی دارد. او حتی یک آلبوم با ستاره هندی مورد علاقه‌اش میکا سینگه ضبط کرده است. در خانه همه چیزهایش به صورت مینیاتوری هستند. علاقه زیادی به پوشیدن لباسهای جور واجور و جدید دارد. او می‌گوید: من از اینکه کوچک هستم مفتخرم. من از کوچک بودن خود نمی‌ترسم و متاسف نیستم و دوست دارم به خواسته‌هایم برسم. من کاملاً‌ شبیه مردم دیگر هستم، مثل شما می‌خورم و می‌خوابم. من احساس متفاوت بودن نمی‌کنم. 
اما کوچک بودن این دختر باعث شده مردم هند هر روزه علاقه زیادی برای دیدن او پیدا کنند و به خانه‌اش به شهر Nagpor بروند. و برخی همانند یک الهه مقدس به او علاقمندند!
 
در این عکس جیوتی در کنار بچه ۱۳ ماهه همسایه‌شان است.
پدر او Kishanji که ۵۲ ساله و یک کاسب است می‌گوید: من نمی‌توانم حتی یک روز جیوتی را از خودم دور کنم. من خیلی او را دوست دارم. او مرا مغرور می‌کند. خیلی از معلمان و قدیسان مذهبی برای دیدن او می‌آیند و برای خوشحالی او و زندگی طولانی برای او دعا می‌کنند.
مادر ۴۵ ساله او Ranjana می‌گوید: جیوتی وقتی که متولد شده بود کاملاً‌عادی بنظر می‌رسید. وقتی که او به ۵ سالگی رسید ما به بی‌نظم بودن رشد او پی بردیم و وقتی با یک متخصص مشورت کردیم، گفت که او تا پایان زندگی‌اش رشد نخواهد کرد. جیوتی کوچک است و خیلی بانمک. ما خیلی او را دوست داریم.
جیوتی کوچک جاه طلبی‌های بزرگی دارد.
او امیدوار است روزی به عنوان یک بازیگر زن به دنیای سینمای بالیوود راه یابد. او می‌گوید: دوست دارم در شهر بزرگ Mumbai کار کنم. و فیلمهایی اجرا کنم و به لندن و امریکا سفر کنم.
 
منبع: مجله خانواده سبز
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 3:30  توسط   | 

من دوست دارم هر اتفاقی که برام میفته برای همه تعریف کنم، چیکار کنم دیگه ،پر چونم.

خبرای جدید:چشمم عفونت کرده و میخاره و ترشح میده،از بس مالوندم زیر لایه روی چشمم خونریزی کرده و طرف راست چشمم خونیه، اینقدر وحشتناکه!متاسفانه بچه های فامیل هم مسافرتن و نمیتونم با چشمم بترسونمشون.

من وقتی اتفاقی کوچیک برام میفته،تخیلاتم بزرگش میکنه و منو میترسونه.مثلا ظهر دلم درد می کرد با خودم فکر می کردم حتما تب کریمه کنگو گرفتم.دیشب فکر می کردم وقتی برم دکتر میگه لایه ی روی چشمت بسیار نازک و حساس شده و کوچکترین تماس پاره ش می کنه، باید چشمتو ببندی تا خوب بشه،اونوقت منم همش رادیو گوش میدم، به نسرین میگم به همه ی دوستای اینترنتم خبر بده که من کور شدم و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 1:41  توسط فاطمه  | 

نمی دونم توی  این سریال ترانه مادری ،سمیرا چه نقشی داره؟همش مثل روح  این و اونور میره،البته نقشش بیشتر به درخت می خوره.

فکر کنم داشته از گرسنگی می مرده ،کارگردان گفته بیا حالا همین جوری با چادرت هی این ور و اونور برو.

نمی دونم چه لزومی داره توی خونه آدم چادر سرش کنه ؟والا ما هم چادری هستیم ولی توی خونه و جلو فامیلا چادر سر نمی کنیم اصلا.این قدر اعصابم از دستش خورد میشه!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 14:39  توسط   | 

من:بعد از کارگری در معدن، سخت ترین کار خیاطیه.
همسر: مگه تو تو معدن هم کار کردی؟
نرگس:آره بابا.یادت نیست اون سالها با سر و صورت سیاه می اومد خونه.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 0:8  توسط   | 

:بگیر این مایه ی رسوایی رو!!!!!!!!

(منظورش موبایل بود.)

-------------------------------------------
یه آقایی :فاطمه.ازون لباسایی که بلنده و از کله ت میندازی میره پایین ،برای دختر بچه بلدی بدوزی؟


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 14:0  توسط   | 

- واییستا  تا با هم بریم.
: مگه تو می دونی مسیر من کجاست؟
- مسیر تو رو نه ،ولی مسیر خودمو می دونم.

(قسمتی از دیالوگ پاتوق.)
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 19:54  توسط   | 

خنده تلخ من از غایت خوشحالی نیست              کارم از گریه گذشت ست به آن می خندم


(با تشکر از رویا خانم)
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 22:49  توسط   | 

:چرا دندوناتو سیم کشی کردی؟؟


:واسه این که برق به خونه شما برسه!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 21:34  توسط   | 

اگر نمی توانم کسی را ببخشم از  بزرگی گناه او نیست .از کوچکی قلب من است.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 14:8  توسط   | 

نسرین : از انجایی که از شدت ننوشتن حساب کاربری مان غیر فعال شده تا اطلاع ثانوی  از این یکی استفاده می کنیم.


والدین عزیز  خواهش می کنم این قدر به فرزندان نوجوانتان سخت نگیرید عقده ای می شوند ! .


والدین گرامی  تمننا می کنم  به این اندازه نگران فرزندان نوجوان و جوانتان نباشید زیرا انها بچه نیستند و از عهده خودشان بر می ایند این کار عواقبی از فرار تا اعتیاد ومرگ دارد


راه چاره این است که به انها از کودکی فرصتی برای بزرگ شدن بدهید . فرصت شما تا اخر نوجوانی فرزند شماست.


جدی گفتم اگر  بچه تان را دو ست دارید به او احترام بگذارید .




+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:32  توسط   | 

1. خوردن
2. خوابیدن
3. دستشویی رفتن

امور دیگری که در طول روز انجام میدهیم در رابطه با همین سه نیاز است.



+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 23:37  توسط فاطمه  | 

اگه آشنایی داشته باشین که رشته اش فنی و حرفه ای باشه مثل گرافیک، نقاشی، معماری و ....حتما از مشکلات زیاد این رشته ها هم خبر دارین.رشته ی منم گرافیکه و با مشکلاتی زیادی تا الان روبرو بودم ، هزینه زیاد این رشته و سختی ها وشب بیداریهاش یک طرف و مشکلات انجام کارورزی یک طرف.(خیلی از دانش آموزان رشته های نظری فکر می کنن، فقط خودشون تلاش می کنن و رشته های فنی و حرفه ای تنبل و خوشگذرون هستند، غافل از اینکه ما هم کار عملی داریم هم تئوری شاید 70 درصد شبهای سال رو من خودم تا ساعت 4 و 5 صبح بیدار بودم و کار میکردم و از اون طرف هم از ساعت 7 صبح تا 5 عصر تو مدرسه بودم) .
حتما میدونید که سومی های بعضی رشته های فنی حرفه ای مثل ما باید 240 ساعت توی تابستون تو موسسات یا مدرسه ها به طور مجانی کار کنن مثل برده ها، در غیر این صورت هم دیپلم بی دیپلم (من زرنگی و درایت آموزش و پرورش رو تحسین میکنم که بدون هیچ هزینه ای در زیباسازی مدارس فعالیت داره).اگه یکی کار در دانشگاه رو انتخاب کنه باید پول هم بده.من و دوستم بعد از جستجو و نگرانی ها و سختی های زیاد تونستیم یه مهدکودک پیدا کنیم که قبلا کارورز نگرفته باشه و به نقاشی نیاز داشته باشه.این مهدکودک مال بچه های کارکنان سپاه هست.خوشبختانه نوع برخورد مدیرها خوبه و در پول خرج کردن هم اذیتمون نمیکنن (چون مخارج وسایل مورد نیازمون با اونهاست و این خرج رو سازمان سپاه میده) ،و به کاری هم که انجام میدیم علاقه مندیم، اما این مسئولها بعضی وقتا کارهایی میکنن که خیلی ناراحتم میکنه. محلی که توش کار می کنیم اتاق صبحانه ی بچه هاست و تلویزیون هم داره ما ازشون اجازه گرفتیم که تلویزیون نگاه کنیم اونها هم که روشون نشد به ما بگن نه اجازه دادن.چند روزی بود که در حین کار تلویزیون هم نگاه میکردیم، تا اینکه یه روز دیدیم تلویزیون رو از برق کشیدن و کنترلش رو بردن یه اتاق دیگه ،البته ما کم نیوردیم ، من تلویزیون رو زدم تو برق و تلویزیون رو از جلو روشن کردم.چند دقیقه بعد آبدارچی اومد و گفت :میخواین کنترلها رو بیارم؟ ما هم گفتیم:اگه میشه بله.
دو روز پیش آبدارچی قبلی رفت مسافرت و دو نفر دیگه به جاش اومدن،چیز عجیبی که وجود داشت اینه که آبدارچی جدید میومد و نیم ساعتی جلوی در می ایستاد و کارمون رو نگاه میکرد بعد ده دقیقه میرفت و نیم ساعت می ایستاد به نگاه کردن، هر چی سعی می کردم خودمو راضی کنم که به تماشای هنر علاقه داره نمیشد، آخه آدم بلاخره از نگاه کردن خسته میشه.
تا اینکه امروز بهم ثابت شد اون حسی که نمیذاره راضی بشم درست میگه، آبدارچی دوم نتونسته بیاد و آبدارچی سوم رو به جای خودش مامور کرده، حالا صدرحمت به آبدارچی شماره دو، این یکی که خیلی گیر بود.
شاید فکر میکنن ممکنه ما تلویزیونشون رو یواشکی تو جیبمون کنیم و ببریم، یا برای یک ثانیه از کاری که هفته ای 500 هزار تومن بابتش بهمون پول میدن،غافل بشیم و تن پروری کنیم!
البته خداییش این مهدکودک با قبول کردن ما لطف بزرگی بهمون کرد، چون خدا میدونه من و مادرم برای پیدا کردن یه محل برای کارورزی چقدر اذیت شدیم، هر روز تو آموزش و پرورش و مدرسه ها و مهدکودکای شهر، مامانم مجبور بود کارشو ول کنه و با من بیاد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 19:46  توسط فاطمه  | 

خدایا شُکرت.

به خاطر آنچه به ما دادی و آنچه ندادی.


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:24  توسط   | 

وصیت می کنم:

لطفاً عاشق نشوید،آنهم در دوران مجردی.به درد سر و رنج کشیدن   نمی ارزد.


(شاید  بگین من آدم بی احساسی هستم. ولی به نظر من عشق  بعد از ازدواج و به همسر  بهترین عشقه .من آدمای زیادی رو دیدم که عاشق هم بودند اما بعد از ازدواج زندگی موفقی نداشتند وحتی از همدیگر جداشدند. )


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 21:2  توسط   | 

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 23:14  توسط   | 

هرگز برده ی دیگری مباش،در حالی که خدا تو را آزاد آفرید.

(حضرت علی (ع))
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 23:4  توسط   | 

 

محمد (پسر عموی ۶ سالم):اینا چیه توی غذا؟
بابام: پیاز.
محمد:من پیاز دوست ندارم.
بابام:اینا از اون پیازها نیست، پیاز رشتیه!
محمد:پیاز رشتی؟
و غذا رو تا تهش میخوره!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 18:17  توسط فاطمه  | 

 

چیکارم داری پیشی؟
همین الان پیشی پشمکی داره سعی میکنه چسب زخم روی دستمو بکنه!

پیشی، جون عزیز
چند روز پیش پشمکی رو بغلم کردم و چرخوندمش، نمیدونید چقدر محکم دستاشو دور دستم حلقه کرده بود تا نیفته!

بازم برگشتی
پیشی شیطونه یکم اذیت می کرد و اعصاب بابامو خورد کرده بود،تا جاییکه گفت آخر  هفته میبریم
تو ده ولش می کنیم، خلاصه از اول هفته ی پیش من و نسرین عزا گرفته بودیم و قرار بود دیروز، روز وداع باشه گربه از بودن توی ده لذت می برد اما از کنار ما هم خارج نمیشد،چون مادربزرگم دو تا گربه ی یوقور داره.آخرش هم بابا جون مهربونم لطف کرد و گذاشت گربه رو برگردونیم،گوربک توی ماشین همش خواب بود!

راحت باش
میخواستیم ده دقیقه ای بریم خونه ی مادربزرگم (اون یکی که تو شهره)، برای همین گولو گولو رو که خواب بود تو ماشین گذاشتیم، وقتی برگشتیم دیدیم جقله بچه به اون کوچولویی طوری رو صندلی عقب دراز کشیده بود که برای ما جا نمونده بود.

ای حسود
عمه م برامون یه خرگوش سفید و ناز و نرم آورد.اول که داشت حیاط رو شناسایی می کرد گربه هم دنبالش راه می رفت و گاهی یواشکی بهش دست میزد تا ببینه اون چیه، بعد که باهاش آشنا شد نزدیک بود تو صورت خرگوش بیچاره چنگ بندازه اینجا بود که فهمیدیم این دوتا با هم نمیسازن و خرگوشک رو تو قفس انداختیم.خرگوش جدید بود و ما خیلی دور و برش بودیم و بوخلوش خانم هم که میدید یکی جدید اومده خیلی ناراحت شده بود و رفته بود یه گوشه کز کرده بود.
امروز که اومدم فهمیدم که دیگه از حسودی میخواد بترکه،بد جوری خرگوش رو نگاه میکرد و رفته بود دقیقا پای قفسش نشسته بود وقتی خرگوش رو ناز می کردیم میومد و خودش رو به پاهامون میکشید تا نازش کنیم، خرگوش هم (که ما فکر می کردیم کم عقله) از لج گربه وقتی نازش می کردیم از خوردن دست میکشید تا نشون بده داره لذت زیادی میبره.حالا هرجا میریم گربه هم میاد دنبالمون و خودشو بهمون میماله و بعضی وقتا که حوصله نداریم نازش کنیم ناراحت میشه و میره یه گوشه مچاله میشه میشینه.ولی من هنوز پیشی پشمکی گلوچ گلوله ی  نونونونو رو بیشتر دوست دارم.

اونا مال گربه ست
خرگوشک داره غذای گربه رو میخوره!

احساس شیر بودن
دیروز که روستا بودیم،پیشی ما و پیشی مادربزرگم برای هم خرو خر می کردن و رجز میخوندن،و چیزی نمونده  که دعواشون بشه و اگه دعوا میشد گربه ی ما شل و پل می شد.تا اینکه بابام اومد کنار بوشلوخ ما،که این خان کودولو هم جرات گرفت و خرخرشو شدیدتر کرد و گربه ی بزرگ رو دور کرد ،گربه ی بزرگ از همون دور سروصدا می کرد ولی میترسید بیاد جلو گربه ی ما هم که دیگه پشتوانه ی مهمی داشت لم داد و دستاش رو انداخت رو هم ، احساس میکرد شیره! همونطوری برای گربه ی دیگه فش فش می کرد وقتی بابابزرگم اومد گربه ی بزرگ خوشحال و پرقدرت شد داشت میومد طرف گربه ی ما که دیگه مادربزرگم گربه ی ما رو تو غال مرغ (لانه ی مرغ خانگی)که خالی بود گذاشت تا دعوا راه نیفته.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 18:12  توسط فاطمه  | 

حسین رضا زاده هم  تمام شد.مثل دیگران.




+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 14:28  توسط   | 


بعضی از پدر و مادرها سر اسم گذاشتن روی بچه به اختلاف میرسن.اما من یه راهی کشف کردم که بدون کشمکش بچه خودش اسمشو انتخاب کنه.
1.اسمهای موردنظر رو در تکه های کاغذ نوشته بعد تا زده و در ظرفی میریزم.
2.دست نوزاد رو گرفته و در ظرف میچرخانیم تا کاغذها بر بخوره.
3. دست نوزاد رو در دهانش میکنیم تا خیس بشه و  نزدیک ظرف می بریم.
4.اولین کاغذی که با تکون دست کودک بهش چسبید ،میشه اسم کودک.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:48  توسط فاطمه  |