یه روز چاله جلو چشمش رو ندید و زمین خورد
از اون روز به بعد
چلاق صدایش می کردند.
عملیات
یه بار دیگه نقشه رو مرور کرد
منتظر فرصت مناسب بود
دیگه موقع عملی کردنش بود.
حرکت کرد و آروم آروم
از بین چند تا مانع رد شد
کسی نبود بالاخره رسید
تا دستشو دراز کرد
>اون سیب زمینی ها ماله شامه...
ناخنک نزن بچه
عملیات لو رفته بود.